بخشی از من واقعی…

از زبان یه دوست همدرد

امشب میخوام از بخشی از زندگیم براتون بنویسم ، بخشی که قبلن براتون دربارش نوشتم اما خیلی گذرا بود و هیچوقت اون دردی رو که تحمل کردمو نتونستم توی اون چند سطر تعریف کنم . من به عنوان یه همجنسگرا دقیقن و نه یه همجنسباز سالهای زیادی درد کشیدم ، تحقیر شدم و کوچیک نگه داشته شدم اما به عنوان یه انسان تموم تلاش و همیت خودمو به کار گرفتم تا ثابت کنم من یک انسان هستم با تموم نیازها خواسته ها تمایلات معمول یک انسان معمولی نه چیزی کمتر و نه بیشتر. کاش روزی برسه که تموم انسانها یاد بگیرن به حقوق هم احترام بزارن و همدیگه رو با هر علاقه و نیاز و عقیده محترم بدونن و انتظار نداشته باشن که همه مثل هم باشن.

من برای خودم این حق قائل شدم که به عنوان یک انسان معمولی حداقل حقوق خودمو به دست بیارم . از جمله با ارزشترین چیزی که براش سالها زحمت کشیدم درس خوندن بود که با توجه به نگاهها آزار و اذیتهای خانواده و اجتماع و دانشگاه ذره ای پا پس نکشیدم و تونستم حداقل خواسته خودمو از خودم برآورده کنم وبتونم بدون نیاز و وابستگی مالی به کسی برای خودم درآمد داشته باشم.

درست زمانیکه وارد هنرستان شدم و وارد مرحله بلوغ جنسی و جسمی معمول مثل هر انسانی شدم عاشق اولین عشق زندگیم شدم که اسمش شیرین بود این دختر مثل بقیه دخترای مدرسه نبود مثل پسرا لباس میپوشید ، همیشه موهاش کوتاه کوتاه بود ، مثل پسرا راه میرفت و حرف میزد . حرکاتش همیشه برام جالب بود خیلی جسور بود و بارها از مدرسه فرار کرده بود و اینکار فقط بخاطر هیجان و احساسات پسرونش بود وگرنه بچه درس خونی بود و بخاطر همین زیاد بهش گیر نمیدادن . همیشه میومد محله ما سلمونی مردونه چون واقعن بخاطر سر و وضع ظاهرش کسی نمیدونست اون دختره . هرچی بیشتر روی شیرین زوم میکردم بیشتر میدیدم که مثل من اصلن پسرا براش جذابتی نداشتن و فقط با دخترای مدرسه خیلی صمیمی میشد یواش یواش توجهش به من جلب شد انگار حسای همو گرفتیم و بهم نزدیک شدیم جوریکه بدون هم جایی ظاهر نمیشدیم و دستای همو ول نمیکردیم . یواش یواش توجه بچه ها ، معلما و خانوادمون بهمون جلب شد و خانواده شیرین متوجه شدن که شیرین یه جوریه اما نمیدونستن چجوریه و پس از همفکری با هم به نتیجه رسیدن شیرین مریض جنسیه و باید اونو مداوا کنن . خانواده شیرین خانواده متمولی بودن بعد از دبیرستان اونو به آمریکا بردن برای مداوا . به خاطر نبودن مدیا در حد وسیع امروزی ارتباط ما کاملن قطع شد . با اون بودن چنان به من حس آرامش و امنیتی میداد که همیشه یادآور این بود که هیچوقت در هیچ شرایطی خود واقعیمو سانسور و انکار نکنم وهمیشه جرقه ای بود از حس واقعی لذت که منو به ادامه زندگی با خود واقعیم هدایت و تشویق میکرد . هیچوقت نمیدونستم چرا اینجوری هستیم اما همیشه رویای کنار هم بودن توی یه خونه چوبی توی جنگل کنار آتیش گرم و زیر ستاره ها رویای مشترک ما دوتا بود .

فکر میکنم نیازی نباشه خیلی از احوالم بگم یه دختری شانزده یا هفده ساله که هم خودش و هم دوستاش فکر میکنن که مریضه و باید حتمن دارو مصرف کنه چون مثل بقیه دلش برای پسرای همسن وسال و خوشتیپ مدرسه های اطراف ضعف نمیکنه و با نگاهش و ادا اطوارش و عشوه گری پسرا رو دنبال خودش نمیکشونه و تموم وقتشو با دوست دخترش شیرین میگذرونه و نبودن و ندیدنش دیوونش میکنه و مریض احوال یه گوشه میشینه . حالا باید این حالو از دید خانواده پنهون میکردم . شبا و روزایی رو گذروندم که حتی نمیتونم بهش فکر کنم .

امروز روز حالم ازپوسته و نقاب جامعه اسلامی اخلاقی ومعروف به عرف و شرع خودمون بهم میخوره که زیر این پوسته چه کثافتهایی که توی ذهن من وتو و خانوادمون نکردن … وای و دریغ از انسانیت به یغما رفته ما .

شاید روزی دیگر برگی دیگر از عمر از دست رفته خودمو نوشتم و فقط برای همدردی با دوستان همدردم و فقط به قصد کمک به نام مقدس اما لکه دار شده انسان …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s